تبلیغات
فارغ التحصیلان فوریت های پزشکی ورودی 88 قزوین

فارغ التحصیلان فوریت های پزشکی ورودی 88 قزوین
هر كه نفسی را از مرگ نجات دهد مانند آن است كه همه ی مردم را حیات بخشیده است (قرآن كریم)
نظر سنجی
میزان رضایت شما از سیستم اورژانس 115 چقدر است ؟






فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ……

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ……

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …..

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …..

فقر یعنی نوشتن یادگاری رو دیوار تخت جمشید

دکتر شریعتی…………………..




طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ مجید احمدی ]
فایل زیر حاوی نظرات و عقایدی است که بزرگان دنیا نسبت به کوروش کبیر داشته اند.قول میدم اگه بخونین ضرر نکنین.پس لطفا دانلود کنین و بخونینش
نظر یادتون نره.

دانلود



طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ مجید احمدی ]

شب یلدا پیشاپیش بر همه ایران زمین خصوصا دانشجویان و پرسنل فوریت پزشکی مبارک باد...........




طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 09:40 ب.ظ ] [ مجید احمدی ]

دانلود پاورپوینت آموزنده از دختری که بر اثر سرطان جان خود را از دست داد




طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ یکشنبه 29 خرداد 1390 ] [ 05:20 ب.ظ ] [ امید حسین زاده ]

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی

داشت

و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را

به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید

احساس خوشبختی می کرد.

 در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های

کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به

شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده

پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد

داشت

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکر

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.


زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟


پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای
خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.




طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ دوشنبه 27 دی 1389 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ امید حسین زاده ]

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.




طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ جمعه 17 دی 1389 ] [ 08:21 ب.ظ ] [ امید حسین زاده ]

عشق زندگی می بخشد

      زندگی رنج به همراه دارد

                 رنج دلشوره می آفریند

                         دلشوره جرات می دهد

                                    جرات اعتماد به همراه دارد

                                              اعتماد،امید می آفریند

                                                     امید،زندگی می بخشد

                                                           و زندگی،عشق می آفریند

                           


                                                                                                              (مارگوت بیکل)




طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ جمعه 17 دی 1389 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ امید حسین زاده ]
[ جمعه 17 دی 1389 ] [ 08:12 ب.ظ ] [ امید حسین زاده ]

یک شعر زیبا به اسم دوستت دارم با زبان شیرین کردی

 

 ئه‌حمه‌د  شاملوو

خۆشم ئه وێت

چوونکه ده یناسم

                      به هه‌ڤاڵی و تاقانه یی،

 - شار

 هه موو نامۆیی و دوژمنایه تییه .-

 ئه و کاته‌ی که ده سه دڵۆڤانه که ی  به ده سمه وه ئه گرم

له ته‌نیاییه خه م بزوێنه که ی  تێئه گه م .


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ دوشنبه 13 دی 1389 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ امید حسین زاده ]
راه های به تو رسیدن

محدود است اما من...

به اندازه ی تمام راه های

نرسیدن به قلبت،

دوستت دارم!!!



طبقه بندی: شعر و ادبیات،
[ جمعه 10 دی 1389 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ امید حسین زاده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

توضیح آرم فوریتهای پزشكی (یا ستاره حیات)

شكل چسب ستاره، نشانه پانسمان و نماد پرستاری است.
شكل عصا، نشانه عصای بقراط حكیم می باشد كه پدر علم طب است.
شكل مار، نشانه داروشناسی است.

تلفیق این 3 مورد كه تشكیل ستاره حیات را می دهند اهمیت حیطه و گستردگی وظایف یك تكنسین اورژانس را به خوبی بیان می كند.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگفا

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

-_ !News _-